بيحوصلهگى يا بيحوصلگى؟
ايرجِ كابلي
آدينهيِ 99
آخرين واج يا صدايِ
موجود در شكلِ امروزىيِ واژههايِ برده و خسته يك كسره است كه با حرفِ
ه نمايش داده ميشود. اين ه در كتابِ دستورِ
زبانِ فارسى كه به «دستورِ پنج استاد» مشهور است هايِ
غيرِ ملفوظ
ناميده شده، اما امروزيان ترجيح ميدهند آن را «ه»يِ
نمايشِ حركت بنامند.
در دستورِ پنج استاد
گفته شده كه هرگاه قرار باشد اسمِ مختوم به هايِ غيرِ ملفوظ با الفونون جمع بسته شود يا ياي
نسبت و
ياي اسمساز و يايِ مصدري به آن اضافه شود، اين «ه» به «گ» تبديل ميشود، مثل ِ: بردگان، بردگي[1]، خستگان، خستگي.
اما پس از آن كه
دستورنويسى از مرحلهيِ شتابزدهگى و خامىيِ نخستين گذشت و دستورنويسان كوشيدند
كه دستورِ زبانِ فارسى را با توجه به ويژهگىهايِ خودِ اين زبان و فارغ از
تاثيرپذيرى از صرفونحوِ عربى بنويسند، دريافتند كه اصلِ اين گونه واژهها در فارسىيِ
ميانه به صورتِ بردگ و خستك بوده، بنابراين نتيجه
گرفتند كه گافِِ موجود در بردگان و بردگى و خستگان و خستگى بازماندهيِ شكلِ اصلىيِ
اين واژهها در فارسىيِ ميانه است نه حاصلِ تبديلِ ه به گ.
البته اگر پيدايشِ اين
گافِ اضافى پيش از الفونونِ جمع و يايِ اسمساز فقط در واژههايي كه اصل و نسبِ
فارسى دارند اتفاق ميافتاد موضوع قابلِ پيْگيرى نبود، اما حقيقت اين است كه از
ديرباز تاكنون اين گاف علاوه بر واژههايِ فارسى در واژههايِ غيرِ فارسىيِ مختومبهكسره
نيز به كار رفته است. به اين سه نمونهي قديمي كه از كتابِ تاريخِ زبانِ فارسىيِ دكتر خانلري
نقل ميشود توجه كنيد:
اصل حكم آنگه راست آيد كه تقويم سيارگان راست بود [a]
قابوسنامه
جز خاصگان
مردمان كه قوتي به دست آورده باشند
قصهيِ حيبن يقظان
مهرانِ وزير با خاصگيان از در بارگاه در آمدند
سمك عيار
معشوقگانت را گل و
نسرين و ياسمن
از
دست ياره بربود از گوش گوشوار
ديوان منوچهري دامغاني
درصورتي
كه استفاده از اين گاف در كلماتِ غيرِ فارسى بهقولِ شادروان دكتر خانلري فقط
«گاهي از رويِ قياس» صورت ميگرفت باز هم ميشد مواردِ كاربردِ آن را الحاقي قياسى
به شمار آورد؛ اما حقيقتِ امر اين است كه در فارسىيِ امروز - چه در كاربردِ روزمره
و محاورهيى، و چه در نوشتار- هنگامِ افزودنِ يايِ اسمساز به آخرِ واژههايِ
غيرفارسىيِ مختومبهكسره، از گاف به عنوانِ يك صامتِ ميانجي استفاده
ميشود، و
شمِ زبانىيِ فارسىزبانان اين شيوهيِ جاافتادهيِ اسمسازى را فرآيندي طبيعى و
عام ميشمارد.
آنچه در زير ميآيد
بخشِ كوچكي از يك فهرستِ مفصل است كه نگارنده از فرهنگِ معين استخراج كرده است:
عملهگي[2]، كمتجربهگي، بيفايدهگي، يائسهگي، خوشسليقهگي، شحنهگي، بيحوصلهگي، فعلهگي، قابلهگي، حاملهگي، پرعائلهگي، همقبيلهگي، بيقاعدهگي، و...
چنان
كه ملاحظه ميشود در اين نمونهها به
آخرِ واژههايِ عربىيِ مختومبهكسره يايِ اسمساز افزوده شده است. با توجه به
كاربردِ گستردهيِ اين گونه واژهها بايد توضيح داده شود آيا صامتِ گافي كه بينِ
كسرهيِ پاياني و يايِ اسمساز قرار دارد ميتواند غير از صامتِ ميانجي چيزِ ديگري
باشد؟
اگر اصلونسبِ اين واژهها
فارسى بود ميشد اين گاف را همان گافي پنداشت كه در فارسى ميانه وجود داشته؛ اما
عربىبودنِ اصلِ اين واژهها دليلِ روشني است بر اين كه اين گاف ربطي به اصلِ اين
واژهها ندارد، و تنها در جريانِ اسمسازي با يايِ اسمساز واردِ حوزهيِ كاربرد
شده است.
برايِ
تبيينِ نقشِ ساختاريِ اين گاف در واژههاي غيرفارسى تنها امكانِ موجود اين است كه
بپذيريم در اين گونه واژهها گاف يك صامتِ ميانجي است كه ميانِ /e/ و /i/ حايل شده تا
تلفظِ واژهيِ تركيبي ميسر شود. يعني دو واژهيِ عملهگي و بيفايدهگي به اين ترتيب شكل گرفته
اند:
/amale/ + /i/ ® /amale g i/
/bifäyede/ + /i/ ®/bifäyede g i/
وجودِ
نمونههايِ فراوانِ كاربردِ اين صامتِ ميانجى در آثارِ پيشينيان نشان ميدهد كه
فارسىزبانان از ديرباز اين شيوهيِ اسمسازى را به كار ميگرفتهاند، يعني با
افزودنِ يايِ اسمساز به آخرِ واژههايِ عربىيِ مختومبهكسره از آنها اسم ميساختهاند
و در اين كار به پيْروى از شمِ زبانىيِ خود [.كه ريشه
در تلفظِ فارسىيِ ميانه دارد] از صامتِ گاف به عنوانِ صامتِ ميانجى استفاده ميكردهاند.
نكته اينجا است كه در
فارسى امروز با همهيِ واژههايِ مختومبهكسره رفتاري يكسان ميشود، يعني فارسىزبانان
بيتوجه به اصلونسبِ اين گونه واژهها برايِ افزودنِ يايِ اسمساز به آخرِ آنها
از گاف به عنوانِ يك صامتِ ميانجي استفاده ميكنند، و از اين بابت ميانِ واژههايي
كه اصلِ فارسى يا عربى يا تركى يا اروپايى دارند فرقي نميگدارند.
ببينيد
دو فارسى زباني كه در گفتوگويِ زير مشغولِ متلكگويى به يكديگر اند و موضوعِ
صحبتشان هم واژهيِ فرانسويِ شامپانزه است چهقدر طبيعى با
اين موضوع برخورد ميكنند:
- دك و دماغات به شامپانزه گفته زكي!
-
اختيار دارين قربان، شامپانزهگي[3]
از حضرتِ ابوي است!
اگر
اين مكانيزمِ زنده و پويايِ اسمسازى را از طرفِ دومِ اين گفتوگو بگيريم، يعني او
را از كاربردِ تركيبِ شامپانزهگى محروم كنيم، درواقع
زباناش را در مقابله با حريف بستهايم.
برايِ
آن كه مطمئن شويم شمِ زبانىيِ فارسىگويان استفاده از صامتِ ميانجىيِ گاف در واژههايِ
دخيلِِ مختومبهكسره را مكانيزمي واقعاً زنده و پويا و حتا ناگزير ميشمارد كه
پابهپايِ تحولاتِ روزمرهيِ زندهگي به پيش ميرود، موردي را در نظر ميگيريم كه
چند سالِ پيش در زندهگيِ فارسىزبانان امكانِ پيش آمدن نداشت اما امروز بدونِ
بهرهگيري از آن بيانِ برخي از انديشههايِ روزمره با اِشكال مواجه ميشود.
ميدانيم
كه پس از ادغامِ شهرباني و ژاندارمري و كميته و تشكيلِ نيرويِ انتظامي، آنچه
قبلا" «كلانتري» نام داشت با واژهيِ عربيِ «حوزه» نامگذاري شد[b]،
و باز ميدانيم كه عدهيي از جوانانِ ما خدمتِ سربازيِ خود را در اين «حوزه»ها ميگدرانند.
نگارنده
اين گفتوگو را كه ميانِ دوتن از اين سربازان ميگذشت يادداشت كرده است:
_ به من چه كه حمالي كنم واسه باباننهت بسته ببرم!
-
بابا ايوالله به اين رفاقت و رعايتِ حقِ
همحوزهگي!
چنان كه پيشتر هم اشاره
شد در فارسىيِ ميانه، يعني زبانِ ادارىيِ دورانِ ساسانى، به جايِ آراسته و بنده و پتياره و جامه و كده و خانه و گنجينه و همه و گونه و كيسه و جامه و نظايرِ آنها اين
واژهها رواج داشت: آراستگ، بندگ، پتيارگ، جامگ، كدگ، خانگ، گنجينگ، همگ، گونگ، كيسگ، جامگ، و ...
معنيِ
اين سخن آن است كه دستِكم از چهارده قرنِ پيش تا كنون اين گافِ پايانى از حافظهيِ
زبانىيِ فارسىگويان حذف شده و ايشان واژههايِ
آراسته و بنده و پتياره و نظايرِ آنها را واژههايِ
مختومبهكسره[4] ميشناسند و ميانِ آنها
و واژههايِ غيرفارسى مانندِ معشوقه و سياره و شحنه و عمله و قابله و همحوزه و شامپانزه و رفوزه و پروژه و بسياري نمونههايِ
مختومبهكسرهيِ ديگر تفاوت نميگذارند. اين يعني گافي كه در واژههايِ آراستهگي و بندهگي و پتيارهگي و خانهگي و همهگي به كار رفته است با
گافي كه فارسىزبانان به هدايتِ شمِ زبانيِ خود و برايِ پاسخگويي به نيازهايِ
روزمره در واژههايي مانندِ معشوقهگي و شحنهگي و عملهگي و قابلهگي و همحوزهگي و شامپانزهگي و رفوزهگي و بيپروژهگي به كار ميگيرند هيچ
فرقي ندارد و در هر دو مورد يك صامتِ ميانجى است.
ممكن است عدهيي استدلال
كنند كه چون بههرحال استفاده از گافِ موردِ بحث به قياس با واژههايِ فارسىيِ
ميانه صورت گرفته است بايد آن را الحاقي قياسى دانست نه يك ميانجىيِ مستقل.
پاسخِ
اين استدلال چنين است: چنان كه پيشتر هم گفته شد دستِكم چهارده قرن است كه فارسىزبانان
گافِ پايانىيِ فارسىيِ ميانه را فراموش كردهاند، ضمناً بررسىيِ فهرستِ واژههايِ
مختومبهكسرهيِ موجود در فرهنگِ معين نشان ميدهد كه تقريباً نيمي از اين گونه
واژهها عربى اند.[5] بنابراين آنچه در آغاز
ميتوانسته «الحاقِ قياسى» باشد امروز بايد به خاطرِ گستردهگىيِ كاربردش تحول و
تغييرِ ماهيت، و در عينِ حال يك قاعدهيِ زبانى، به شمار آيد. به سخنِ ديگر تعميمِ
كاربردِ اين گاف در همهيِ واژههايِ مختومبهكسره، اعم از فارسى و دخيل، دليلِ
غيرقابلِ انكاري است بر اين كه نقشِ ساختارىيِ آن ديگر همان نيست كه در فارسى
ميانه بوده، و در فارسى دري از ديرباز با آن به صورتِ يك صامتِ ميانجي رفتار ميشود.
غير از گاف صامتهايِ
ميانجيِ ديگري كه در فارسى كاربرد دارند ازجمله عبارت اند از همزه، واو، ي.[6]
در
فرمولهايِ زير جريانِ اضافهشدنِ صامتِ ميانجيِ /y/
بين مصوتهايِ /á/ ، /u/ ، e// ، /o/ و مصوتِ i//
نشان داده شده است:
/pä/ + /i/ ® /pä y i/ پايي
/mu/ + /i/ ® /mu y i/ مويي
/labe/ + /i/ ® /labe y i/ لبهيي
/mäyo/ + /i/ ® /mäyo y i/ مايويي
و
اگر هم به جايِ y// از صامتِ ميانجيِ همزه استفاده كنيم چنين خواهيم داشت:
/pä/ + /’/ ® /p/ä ? i/ پائي
/mu/ + /’/ ® /mu ? i/ موئي
/labe/ + /’/ ® /labe ? i/ لبهئي
/mäyo/ + /’/ ® /mäyo ? i/ مايوئي
در نوشتارِ فعلى وقتي كه
صامتِ ميانجىيِ بينِ /e/ و /i/ يا صامتِ /?/
(يعني)همزه است يا /y/، هيچكس به
فكر نميافتد كه «ه»يِ نمايشِ كسره را حذف كند و همه چنين مينويسند:
آراستهيي/آراستهئي/ - بندهيي/بندهئي
- پتيارهيي/پتيارهئي - جامهيي/جامهئي - كدهيي/كدهئي - معشوقهيي/ معشوقهئي
- سيارهيي/ سيارهئي - عملهيي/ عملهئي - همحوزهيي/همحوزهئي - شامپانزهيي/
شامپانزهئي - رفوزهيي/ رفوزهئي - پروژهيي/ پروژهئي - كليشهيي/ كليشهئي[c]
هيچكس
هم موقعِ خواندنِ اين واژهها هيِ نمايشِ كسره را تلفظ نميكند، و
همه از اين كه در آشفتهبازارِ حذفِ مصوتها دستكم در يك مورد نعمتِ ديدنِ يك
مصوت به ايشان ارزاني شده سپاسگزار هم هستند.
عقل
و تدبير حكم ميكند كه اگر صامتِ ميانجىيِ بينِ /e/ و
/i/ به جايِ همزه
يا /y/ صامتِ گاف هم
بود، فارسىخوانان را از نعمتِ ديدنِ هيِ نمايشِ كسره محروم
نكنيم و چنين بنويسيم:
آراستهگى،
بندهگى، پتيارهگى، بيجامهگى، معشوقهگى، سيارهگى، عملهگى، همحوزهگى،
شامپانزهگى، رفوزهگى، بيپروژهگى،
ضمنا"
در پاسخِ كساني هم كه ممكن است اصرار بورزند كه گافِ موجود در نمونههايِ اصلاًفارسىيِ
بالا همان گافِ پايانىيِ فارسىيِ ميانه است، ميتوان موضوع را به اين صورت مطرح كرد كه مصوتِ كسره [رنگِ
آبى] در
آراستهيي /äräste y i/ و
آراستهئي /äräste ? i/ و
آراستهگى /äräste g i/
صرفِ نظر از اصلونسبِ صامتي كه پس
از آن ميآيد [رنگِ قرمز]، در همهيِ موارد يكي است، بنابراين يا بايد همواره
نوشته شود يا برايِ هميشه از نوشتار حذف گردد، به سخنِ ديگر اگر بگوييم
بايد نوشت آراستگي، [يعني اگر حكم شود كه هيِ نمايشِ كسره در نوشتار نيايد] يا لازم ميآيد كه آراستهئي را هم به صورتِ آراستئي بنويسيم، يا آن كه فرقِ ميانِ همزه و گاف را
توضيح دهيم
و روشن كنيم در اينجا ميانِ همزه و گاف چه فرقي هست كه پيش از يكي ميتوان هيِ نمايشِ كسره را نوشت
و پيش از ديگري نميتوان؟.
بهعلاوه
اگر نمونههايِ زير را دوبهدو با هم مقايسه كنيم بهآسانى درخواهيم يافت كه كدام
شيوه به سوادآموزان كمك ميكند كه نوشتن و خواندنِ واژههايِ موردِ نظر را آسانتر
و زودتر ياد بگيرند:
نوكيسگى - نوكيسهگى،
غنچگى - غنچهگى
كساني
كه به كودكان و نوسوادان نوشتن ميآموزند اين نكته را ميدانند كه نوسواداني كه
نوشتنِ واژههايي مانندِ همه و بچه و خانه را ميدانند به طورطبيعى و بهپيروى از شمِِ زبانىيِ خود
مايل اند بهجايِ همگى و بچگى و خانگى بنويسند همهگى و بچهگى و خانهگى، اما معلم -كه خود نيز در كودكي همين تمايل را
داشته- با كوششِ بسيار او را به گونهيِ نخستين عادت ميدهد تا او نيز معلم كه شد
به نوبهيِ خود اين تمايلِ طبيعى را در شاگرداناش سركوب كند. اين ماجرا بر خودِ ما
نيز گذشته است و امروز همهمان ميتوانيم با اندك تأملي خاطراتِ اين دوران را به
ياد آوريم.
البته
اعتيادِ ديرينِ چشمها به نديدنِ هيِ نمايشِ كسره در
نوشتار ممكن است باعث شود نوشتنِ آن ابتدا كمي غريب جلوه كند، اما پس از اندك
زماني اين غرابت جايِ خود را به انسي منطقى خواهد داد، و آنهايي كه خواندن را از
رويِ متنهايي ميآموزند كه با اين شيوهيِ منطقى نوشته ميشود، وقتي كه در متنهايي
كه با شيوهيِ مرسومِ فعلى نوشته شده به حذفِ كسره از نوشتار برخورد كنند، همان
احساسي را خواهند داشت كه خودِ ما هنگامِ خواندنِ برخي از متنهايِ قديمى و ديدنِ
مثلاً نامها به جايِ نامهها پيدا ميكنيم.
شايانِ
ذكر است كه اتحاديهيِ نويسندهگانِ جمهورىيِ افغانستان در جزوهيي كه به سالِ
1363 زيرِ عنوانِ «روش املاي زبان دري، پذيرفتة اتحادية نويسندهگان ج.د.ا.»[7] منتشر كرده است تكليفِ
«هاي غيرملفوظ» را به اين صورت مشخص كرده است:
«5- هرگاه واژههاي
مختوم به «هاي غير ملفوظ» با }-گان{ يا }-ها{ جمع شوند، «هاي غير ملفوظ» حذف نميشود؛ مانند:
بنده بندهگان بنده
ها
رونده روندهگان رونده
ها ...
6- هرگاه با واژههاي
مختوم به «هاي غير ملفوظ» هرگونه پسوند يا واژههاي ديگر بيايد «هاي غير ملفوظ»
حذف نميشود؛ مانند:
تشنه تشنهگي تشنه
وار تشنهگونه
وارسته وارستهگي وارستهوار وارستهگونه»
اتحاديهيِ نويسندهگان
در پانويسِ اين جزوه چنين توضيح دادهاند:
«عدهيي
از دانشمندان به اين عقيده هستند و مجاز ميدانند كه در واژههاي مختوم به «هاي غير
ملفوظ» مثل بندهگي، آشفتهگي و نويسندهگان }ه{
(هاي غير ملفوظ) نوشته نشود؛ اما كميسيون به خاطرِ رعايتِ وحدت املايي نوشتن }ه{
را در همچو واژهها مرجح ميداند.»
يكي از نگرانيهايي كه
هنگامِ بحث دربارهيِ شيوههايِ تازهيِ نگارشي مطرح ميشود اين است كه مبادا اين
شيوهها زيبايىيِ خطِ فارسى را از بين ببرد و امكاناتِ خوشنويسى را محدود كند.
اما خوشبختانه چنين نيست و شيوهيِ تازه در حوزهيِ خوشنويسى نيز مشكلگشا است و
دستوبالِ خوشنويس را در آرايشِ نوشتهاش باز ميكند.
در
گذشته امكانِ اين كه شيوههايِِ پيشنهادى را از ديدگاهِ خوشنويسى هم به محك
بزنيم وجود نداشت، اما ورودِ نرمافزارِ نستعليقنگار… امكانِ اين بررسي را هم
فراهم ساخته است.
با يك نگاهِ گذرا به شكلهايِ
گوناگوني كه واژهيِ بيحوصلهگى
در نستعليق
به خود ميگيرد روشن ميشود كه بهطوركلي هرچه پيوستهگىيِ حروف كمتر باشد امكانِ
ايجادِ زيبايى و آرايشِ خط بيشتر است.

آنچه
گفته شد در موردِ اسمهايِ مختومبهكسرهيي كه با الفونون جمع بسته ميشوند نيز
صادق است، يعني به همان دلايلي كه ذكر شد صورتهايِ نگارشىيِ بيحوصلهگان و شحنهگان و قابلهگان منطقيتر و درستتر و
فارسىتر از شكلهاي بيحوصلگان و شحنگان و قابلگان است. زيباتر هم هست.
[a] در نقلِقولها شيوهيِ نگارشِ اصلِ اثر حفظ
شده است.
[b] اين نامگذارى دوباره به صورتِ نخستين برگشته
است.
[c] و نيز آراستهاي
و …
[1]- اگر فاصلهيِ ميانِ
گاف و حروفِ منفصلِ پيش از آن قدري زياد به نظر ميرسد به خاطرِ نقصِ برنامهيِ
واژهپرداز است. در واژهپردازهايِ كاملتر فاصلهيِ گاف و كاف از حروفِ منفصلِ
پيش از آنها به طورِ خودكار تنظيم ميشود.
[2]- البته رسمالخطي كه در
فرهنگِ معين به كار رفته است همان رسمالخطِ سنتى است.
[3]- بديهى است كه گويندهيِ
اين جمله به شكلِ نگارشىيِ آن نميانديشد -شايد هم اصلا" سوادِ خواندن و
نوشتن نداشته باشد- بنابراين نوشتهشدنِ «ه»يِ نمايشِ كسره در اينجا ربطي به
ذهنيتِ او ندارد.
[4] - و در برخي از گويشها
فتحه.
[5]- برايِ بهدستآوردنِ
اين نتيجه به ترتيبِ زير عمل شده است: ابتدا به كمكِ كامپيوتر مدخلهاي مختومبهكسرهيِ
موجوددرفرهنگ ِمعين فهرست شده است، سپس مدخلهايِ عربىيي كه به نظرِ نگارنده
مهجور ميآمده حذف شده، اما بيشترِ مدخلهايِ فارسى، ولو آنها كه مهجور به نظر
ميرسيده مانندِ سنجه و نورنجه و فوته و بسوته و نوشنجه، در فهرست نگاه داشته
شده، و مدخلهايِ اصلا"عربي مانندِ صبحانه و عصرانه و زمانه هم به خاطرِ فارسىبودنِ
پسوندشان فارسى به شمار آمده است.
بديهى است كه اين آمارگيرى
دقتِ چنداني ندارد اما برايِ استفاده در اين مقاله كافى به نظر ميرسد.
[6]- در معدودي مواردِ
استثنايى مانندِ رازي و ساوجي از «ج» و «ز» استفاده شده است.
[7]- صفحهيِ 17. رسمالخطِ نقلِ قولها برابرِ اصل است.